![]() |
![]() |
|
| ساز تار دیگر کوک نمی خواهد تا ابد کوک دارد , مادرم می گفت : شکیبا باشید , یخ ها آب می شود ... |
|
خفه خون که بگیرد شاعر ٬
همه چیز به هم می ریزد ؛ تو گل های پیراهنت را نشانم می دهی و برف های لبخندت را ، من اما دست می برم به موهایت یک برگ زرد می چینم می گویم " چه زود پاییز شد چه زود پاییز ماند ... " خفه خون که بگیرد شاعر ...
( قسمتی از یک شعر ناتمام )
شب نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:53 توسط ماهان هيربد |
|
|
تو ...
تو وقتی مدادم روی آن گیر می کند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:2 توسط ماهان هيربد |
|
|
پی نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:42 توسط ماهان هيربد |
|
|
قطاری
که تو را برد ... ....................................................................................................................................... .......................................................................................................................................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 14:55 توسط ماهان هيربد |
|
من چگونه می توانم
دستان تو بر دستگیره در ٬ - کدر و سخت -
دستان تو بر پنجره ٬
دستان تو دور تا دور من ... بر دستان تو تکیه می کنم بر دستان تو سر می گذارم بر دستان تو گریه می کنم بر دستان تو دستان تو ... بخند! روزی هم دستانت را بر گردنم می اندازی و با هم با آواز گرگ و میش
عمر نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 10:1 توسط ماهان هيربد |
|
|
تو ...
اين سطر را مي بيني ؟ آخرين بازمانده شعري ست كه برايت خودكشي كرد ... ب س شق اتغ ت ب ف شض ر ج خ و ه ن م ن من ئت و ت ا عش غ ن ازل ئو تئ دطز و ژ پ ذف ث شط ل ا رط . خو ا ج چ ع م ك ا ل ب ق زي س ط ش ف ث ذاغ .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 8:47 توسط ماهان هيربد |
|
|
کسی را می شناسی
خسته ام
وقتی در آغوشم نیستی و عطرت را نمی کشم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:37 توسط ماهان هيربد |
|
|
نگفته ام برایت !
حالا هی بگو : " بر بالینم بخواب ! نباید تا صبح بیدار بمانی ! " چه فرقی می کند
یا
یا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 16:23 توسط ماهان هيربد |
|
|
دست های کوچکت
بر چشمان من ... بزرگترین سد جهان ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 13:15 توسط ماهان هيربد |
|
|
تنهایی
گاهی از فرط بی پناهی
همه چیز نام تنهایی داشت : ما خانه پنجره تنهایی خدا ... خدا
سپس از خورجینش
ما که
آقتاب
همه ما
و یک دیگر را
* سطری از سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:6 توسط ماهان هيربد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:31 توسط ماهان هيربد |
|
|
نشسته ام در کافه .
و صندلی روبرویم تو . و یک فنجان قهوه مقابلت . نه تو حرفی برای گفتن
نه من زبانی - که آن را پشت در جا گذاشته ام - تنها
تنها نشسته ایم "تن"ها نشسته ایم و خیره مانده ایم من به تو فنجان قهوه به تو کافه چی به تو دود سیگار به تو کبریت های سوخته به تو تو ... کافه چی در را باز می کند . دست در دست دود سیگار
... حالا ادامه این شعر را از زبان آن بی زبانی
گوش کن ... گوش کن ! این آژیر ٬
گوش کن ! آرام باش ! همه چیز را تکذیب کن ! هیچ اتفاقی نیفتاده است ! بگو " عتیقه ها را من ندزدیده ام و شاعر
آرام باش ! هیچ اتفاقی نمی افتد ! خودمانیم دود سیگار که مجرم نمی شود ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:5 توسط ماهان هيربد |
|
تمام شب
گل شمعدانی
خزان کنار من
" اگر دستان من
اگر کلام من
اگر قامت من
اگر شانه هایم
" اگر این گلدان شمعدانی در زمستان بماند ٬ آنگاه برای همیشه
می توانی خانه را تصور کنی ؟ " " باید گلدان را
این گلدان
گلدان را
با دستانم
من همسایه یک گلدان شمعدانی هستم .... *
* سطری از احمدرضا احمدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:52 توسط ماهان هيربد |
|
|
مرا دوست بدار
هنگام که زمستان فرا می رسد
گلدان شمعدانی خیزان به پشت پنجره آمد
خزان با چمدانی بسته دل شکسته نشسته بود
" دلم برایشان می سوزد که مادرشان را گم کرده اند در این سرما
تقویم را ورق زدم جای پای تو
بر می گردم : مرا دوست بدار هنگام که زمستان ... .... تو از خواب زمستانی من
بر گیسوان
و تسلی می دهی
فرا می ر س س س س س .... آنقدر آرام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 15:47 توسط ماهان هيربد |
|
|
در کدام ایستگاه
گم شدم که دیگر ندیدیم تو را ٬ من و پسرک فال فروش و پیرمردی
فکر کن در واگنی که انتها ندارد چه لذتی ست
آنگاه زنی فرتوت که لباس های جوانی اش را حراج کرده بود ٬ مفت گفت : " رقص های محلی را
مردی که مهر بطلان شناسنامه اش هنوز اشک می ریخت برایم از جایش بلند شد : " این قطار خودش را بکشد هم
ما را بکشد ٬
" خانم ها ٬ آقایان !
خانم ها ٬ آقایان ... "
همه در ایستگاه "خزانستان"
من می مانم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 23:3 توسط ماهان هيربد |
|
|
مادرم می گفت :
" کلاغ ها که می آمدند
مادرم
من گفتم : " نگران نباش ! از پله های قطار - با چمدان هایی که برای نرفتن آورده است -
می آید ٬ کنار گلدان شمعدانی
گربه ام
چنان شکیبا ٬ تا غروب همه برگ های خشک را
شب ٬
گفتم صبح ! فکر کن ٬ چه لذتی دارد وقتی بلند شوی و
فکر کن ... " پدرم روزنامه را ورق زد " ما چه سگ جون هستیم ! این هوای آلوده
ما برای گذران عمر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 21:43 توسط ماهان هيربد |
|
|
امروز به خانه ما بیا .
خسته ایم . می نشینیم در ایوان ، من و پاییز و تو و یک فنجان چای که در دستانتگرم می شود ... این آغاز حرمان است : که تمام شب گلدان شمعدانی در سرما ماند ، گربه گرسنه امبه در خیره است ، درخت توت قانون جاذبه را با برگ هایش امتحان می کند ، بید جنونش را از یاد برده ، عابرانی که از کوچه می گذرند چتر ها را می بندند می گویند : نشسته ایم در ایوان من و پاییز و حرمان و یک فنجان چای که طعم آشنایی من از حرمان می گویم .دارد . پاییز از حرمان می گوید . حرمان سکوت می کند . من از تسلی می گویم . پاییز از تسلی می گوید . حرمان به تو نگاه می کند که در حیاط ، شاخه های بید مجنون را در آغوش کشیده ای ... پاییز ، کنار من ا ش ک می ریزد .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آذر 1389ساعت 21:6 توسط ماهان هيربد |
|
|
تو
ما گرم می شویم . ما خیال می کنیم
بی پالتوی کهنه بی دستانت که اجاق ماست در شمالی ترین نقطه نگاه تو ...
تو
" خانم ! اون دفتر رو بذار کنار ٬ بیا سر این جنازه رو بگیر بذاریم تو ماشین . امشب همه شهر رو زمین مونده ... " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:44 توسط ماهان هيربد |
|
دنیا را آب ببرد ٬
چتر تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 21:10 توسط ماهان هيربد |
|
|
از گیسوان تو گفتيم
نه دستی یاری ما بود نه دستان تو یاری ما بود نه گیسوان تو یاری ما بود . تنها از گیسوان تو سخن می گفتیم و حباب ها را
نه ! تو در هزاران پایی خودت نیستی که بدانی
گیسوان تو در باد گیسوان تو در باران گیسوان تو در آب گیسوان تو در ما ... تو در هزاران پایی از خودت نیستی و نمی دانی
میلاد نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:20 توسط ماهان هيربد |
|
از سکوت سفید تو
تمام این صفحه سیاه و سفید ٬
با من بگو چگونه برقصم در این شب های سیاه میان گیسوان سیاه تو با ضجه های نت های سیاه در چشمان سیاه تو
چگونه بگریم در این سکوت سفید تو میان سکوت سفید تو با سکوت سفید تو در سکوت سفید تو همه حرف های من است که ذهنم آبستن نشد دهانم آن ها را نزاد چشمانم بدرقه شان کرد دستانم آنها را خاک ...
من در سکوت سفید تو
پی نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:50 توسط ماهان هيربد |
|
|
پدرم می گفت :
گفتم :
مادرم گفت :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 23:6 توسط ماهان هيربد |
|
فکر کن
و تو
حالا
ما هم چشم بر هم می گذاریم - چشم !
اکنون زمان تنفس است نفس بکش پشت صحنه
هیچ وقت نتوانسته ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 23:23 توسط ماهان هيربد |
|
|
دو شعر " راه و بیراه " و " چوب خط " در وبلاگ مجله ۴۰چراغ ... اینجا را کلیک کنید و نظر بدهید ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 21:6 توسط ماهان هيربد |
|
دهانت را می بویند ٬
روزگار غریبی ست ٬
مونولوگ نوشت : - نه ٬ فقط همین ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 11:38 توسط ماهان هيربد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ای شعر های من
سروده و ناسروده سلطنت شما را تردیدی نیست اگر او به تنهایی خواننده ی شما باد. در میان برگ های پاییزی قلمی یافته بودم سبز می نوشت .... لبخند بزن فردا روز بدتریه ... ! |
| پیوندهای روزانه |
|
شعر " آیدا در آینه " از احمد شاملو شعر نگاه کن از احمد شاملو طرح یک دوست از ترانه علیدوستی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|