تبليغاتX
عاشقانه های شهر خاموش
ما هم به کبوتران و نسترن ها دل باختیم...
انسان دو دست نداشت

اگر عاشق نبود

- یکی برای اندوه من

یکی برای اندوه تو  .

هر که دستش بیش ٬

دردش بیش تر ... -

 

انسان دو پا نداشت

اگر عاشق نبود

- فکر کن می خواستم

تمام راه هایی را

که به جست و جوی تو گز کردم

لی لی کنم .

حتی با دو پا هم ...! -

 

انسان دو چشم نداشت

اگر عاشق نبود

- سخت است ٬

با همان یک چشمی که به راه دوخته ام

بخواهم اشک بریزم ... -

 

انسان دو قلب داشت

اگر عاشق نبود

- زیرا که یک خانه

تنها یک صاحب خانه دارد ... -

 

 

هی !

انسان

انسان نبود ٬

اگر عاشق نبود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:53  توسط ماهان هيربد | 

پاشنه ی در را از جا کندند ،

بچه های کوچه!

گریه

التماس

زاری .

مرا به نام تو

به جان تو

قسم می دهند

که به تو بگویم ،

از خانه ،

بی چتر

بیرون باشی ،

تا این برف در به در

   این برف آواره ،

بر موهای تو آرام بگیرد .

- هنگام که با آغوش باز

به استقبالش می روی ... -

چه کنند !

کوچکند !

دلشان تعطیلی می خواهد .

پرتاب گلوله بهنجره تنهایی من .

و یک آدم برفی

با شال آبی تو ،

که هیچ وقت آب نشود .

که چهار فصل سال

دوستش داشته باشند ....

 

 

 

 

به گزارش واحد مرکزی خبر

معاون سازمان آموزش و پرورش شهر تهران

اعلام کرد :

فردا ...

 

 

 

زمستان نوشت :

برف نو ، برف نو ، سلام ،،سلام !

بنشین ، خوش نشسته ای بر بام .

 

پاره ای از شعر" برف " ، مجموعه " باغ آینه " ، نوشته احمد شاملو 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط ماهان هيربد | 

توقعی ندارم

تنها بیا

کنار ما بنشین

تا از یاد ببریم

که چگونه پاییز

- سرد -

از حیاط ما می گذرد .

 

برگ های توت را

دوباره به شاخه ها وصله بزن .

تا توت بچینیم ،

برای بچه های فال فروش

و پیرمردان کارتن خواب

که سخاوت دستان تو را دوست دارند .

 

ساز ما را کوک کن .

زخم ها و زخمه های ما را

مرهم باش .

ما را دوباره با نوا

آشنا کن ،

که فقط سکوت سیاه و سفید را به یاد داریم .

 

برای ما حرف بزن ،

در این بی صدایی.

هر چه می خواهی بگو

حتی دشنام بده !

ما هیچ حرفی نخواهیم زد .

 

 

 

روز ها در تقویم

چروک شدند .

و ما هم چنان نشسته ایم ...

 

 

 

توقعی ندارم .

تنها بیا

و بگو

هیچ وقت نمی آیی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:3  توسط ماهان هيربد | 

برای استاد مصطفی دشتی و پرواز پرنده هایش

 

خسته ام

از شهر خودم٬

که دیگر غربت نام دارد .

و این زندگی ٬

که میان روز مره گی

جان باخته است .

و این تست های لعنتی ٬

که جواب سوال هایم

در هیچ گزینه اش

پیدا نمی شود .

 

گریه ٬ کوچ ٬ مرگ

گریه ٬ کوچ ٬ مرگ

گریه ٬ کوچ ٬ مرگ

گریه ٬ کوچ ٬ مرگ ...

 

قلمت را بردار .

با سیاه ٬

مشکی ٬

 خاکستری

مرا سر تا پا

میان پرنده هایت رنگ کن .

تا بی اشکی ٬

یا کوچ کنم

و یا کرکس هایت

دلی از عزا در بیاورند .

 

گریه ٬ کوچ ٬ مرگ 

گریه ٬ کو...

 

گریه برای کوچ نا فرجامی به مرگ ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:36  توسط ماهان هيربد | 
من هر صبح

شما را به یاد دارم

که لبخند بر لب داشتید .

و روز آغاز می شود ...

 

صبحانه را من آماده می کنم .

نان گرم

چای تازه دم

پنیر

کره

گردو و ریحان .

منتظر می مانم تا تو ٬

بیدار شوی .

دعا می کنم

و دعا می کنم

دعا می کنم

و همچنان دعا می کنم

که از راه برسی

و بگویی آمین ٬

پیش از آن که

چای در فنجان ما

سنگ شود .

و نان های خشک را

مورچه ها به یغما ببرند .

پنیر کپک زده ٬

هیچ موشی را مست نکند .

و سنجاب های وحشی

به خاطر گردو های گندیده

ما را دشنام دهند .

و برگ ریحان ٬

عطر مرگ به خود بگیرد .

پیش از آن که

کره در گذران عمر ما

با ما نیست شود ...

 

 

 

من هر صبح

شما را به یاد دارم

که لبخند بر لب داشتید

و همیشه دلواپس لاشخور های ایوان ما

هستید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:22  توسط ماهان هيربد | 
نذر کرده ام

اگر باز گردی

برایت کوچه را شمع باران کنم .

بچه ها را آجیل بدهم .

تا فرودگاه

با پای پیاده

به استقبالت بیایم .

هر دیوانه ای را

که در راه دیدم ٬

شاخه گلی بدهم .

و قاب خالی روی دیوار را

پر از تصویر تو کنم ...

 

 

نشسته ام

و فکر می کنم

این خانه

چه قدر زنده می ماند ...

در می زنند :

بچه ها برایم شمع می آورند .

یک دیوانه

شاخه گلی

روی قاب خالی خاک گرفته می گذارد .

من همه بچه ها را

مشتی آجیل می دهم .

کفش هایم را می پوشم ...

 

 

 " اکر باز گردی ... "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:32  توسط ماهان هيربد | 
پیراهنت بوی غربت گرفته است .

در نگاه غمین شهر خاموشم

می بینم ٬

این را ٬

که دیگر

پشت چراغ قرمز هایش

علف زیر پایمان سبز می شود

و کوچه ها

بوی تعفن زندگی می دهد .

و آن خیابان ولیعصرش که

با چنار های کهنه و

جوی های خسته ٬

سر گردان است

میان شمال و جنوب

- در بودن و نبودن تو -  .

در نگاه غمین شهر خاموشم

می بینم

که چگونه آواره شده است

وقتی تو

از آن رخت بستی ....

 

 

خط بزن خط های بالا را !

بیدارم کن از کابوسی

که ادای خواب هایم را در می آورد .

و بگو

غربت هم خوب است

وقتی نگاهش

شادتر از شهر من باشد ...

 

 

غربت بوی پیراهنت را گرفته است ....

 

 

پی نوشت :

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش                      بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

حضرت حافظ

 

* نام آلبومی از کیهان کلهر نوازنده کمانچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:19  توسط ماهان هيربد | 
جوانی تو در خانه ما

مانده بود .

بر آینه

روزنامه چسباندیم

تا خود را در تو

جوان ببینیم .

جوانی تو در خانه

گل داد

شکوفه کرد

بهار آورد .

در گذران روز ها

زخم های کهن ما را

مرهم بود .

 

ما برای عمر

به جوانی تو هم

قانع بودیم ...

 

 

 

یک صبح زود

جوانی تو از خانه رخت بست .

پاییز به عیادت ما آمد .

 

ما روزنامه را

از آینه کندیم .

 

 

خود را نمی شناختیم ....

 

 

 

پی نوشت :

و ما همچنان دوره می کنیم

شب را و

روز را ٬

هنوز را ...

قسمتی از شعر " خاک " از مجموعه " مرثیه های خاک " ٬ احمد شاملو

 

کسی نیست ... هیچ کس ... خودم می گویم :

یک سالگی عاشقانه های شهر خاموش مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:12  توسط ماهان هيربد | 
اگر باز گردی

چگونه برایت

از روز هایی که بر ما گذشت

سخن بگویم ؟

وقتی به خیال بازی های کودکانه

به جست و جو ی تو ٬

زنگ تمام خانه هایی با درهای سفید را

می زدیم

و از ترس ندیدن تو

فرار می کردیم .

گاهی هم

قرار را بر فرار

ترجیح می دادیم

- آن قدر زخم خورده بودیم

که یک کتک مفصل

هیچ مزه ای برایمان نداشت -

 

اگر باز گردی

چگونه برایت

از شب هایی که بر ما گذشت

سخن بگویم ؟

وقتی کنار شب بو های بیکار خانه می کردیم

و شب تاب ها را خاموش ٬

تا شاید خواب

به سراغ چشم های خسته ما بیاید .

 

 

اگر باز گردی

چگونه برایت

از عمری که بر ما گذشت

سخن بگویم ؟

" کجا بودی این همه عمر ..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:7  توسط ماهان هيربد | 

در غروب بازی های بچه گانه

ما گم نمی شدیم .

چشمان تو

نشانی ما بود .

گاهی از ترس شب

به زیر چتر پلک های تو

پناه می بردیم

و فکر می کردیم

" هر چه باشد

گم نمی شویم

چشمان تو

خانه ماست ... "

 

 

تو نیستی و

ما بزرگ شده ایم .

مو هایمان سپید

ریش هایمان بلند

و شناسنامه هایمان مندرس .

روز ها

کنار سنگ های هفت سنگ

خوش نشینی می کنیم .

آنان را تسلی می دهیم

که روزی دوباره

خواهند ریخت .

و فکر می کنیم

در غروب بازی های بچه گانه

ما گم نمی شدیم

چشمان تو

نشانی ما بود . 

بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:27  توسط ماهان هيربد | 
به خاطر عطر نان گرم

که در مسافر خانه پیچیده ٬

به خاطر چای تازه دم

به روی میز ٬

به هوای کبوترانی

که تنها دستان تو را قبول دارند ٬

دلواپس گل های پشت پنجره

که تشنه تو هستند ٬

به خاطر فنجان قهوه

که منتظر لبان توست ...

پتو را کنار می زنی

و پرده را .

آینه را با تصویرت بیدار می کنی .

لبخند می زنی :

" زندگی خوب است

حتی اگر روز ششم باشد . "

 

 

نان خشکم را آب می زنم .

چای کیسه ای یک هفته مانده را

دوباره خیس می کنم

و نیشخندی

به کرکس های منتظر در ایوان

تحویل می دهم

و فکر می کنم

چگونه باید از جمعه

به یک هفته کش دار دیگر

پل زد ...

 

 

شاید با هم صبحانه می خوریم ٬

پل می زنم ...

۱۰ / ۷ / ۱۳۸۸ 

 

* عرو شبات ( erev shabat ) : نام روز جمعه در تقویم عبری ٬" روز ششم " نیز به همین معنی است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:56  توسط ماهان هيربد | 

اینجا ٬

هوا خوب است .

باران خوب است

حتی اگر

کفش هایم سوراخ باشد .

گلویی تازه می کنند .

انگشتانم ٬

دست و صورت می شورند .

نگران ما نباش .

عمریست به این کفش های پاره

و پاهای خسته عادت کرده ایم .

خیابان های بی پایان

و پرسه های بی بهانه .

فقط گاهی

از فرط بی پناهی

به بید های مجنون پناه می بریم

که دیگر جنون را از یاد برده اند

و فکر می کنیم

چه قدر پاهایمان

برای فرار از مرگ و روز مره گی

خسته است .

نگران ما نباش .

هنوز می دانیم ٬

چگونه با هرم دستان تو و حرمان

پاییز و زمستان را سر کنیم

و با نگاه های سردت

تابستان را سر بکشیم ...

 

اینجا ٬

هوا خوب است .

هوای تو خوب است .

حتی اگر

برف باشد

بوران باشد

باران باشد .

تنها دعا می کنیم :

" کاش سردت نباشد

بلند بالای غایبم ... "  *

 

 

* سطری از نوشته ی ترانه علیدوستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:21  توسط ماهان هيربد | 
صدای اعتراض است ٬

به این که

به دنبال کلید خانه می گردی .

به این که

چمدان خاک گرفته ات را

از کمد بیرون می کشی .

به فکر گل ها نیستی

که پس از تو

چگونه تا بهاری دیگر

پاییز را زندگی کنند .

به این که

حواست نیست که حواسم

در جیب هایت جا مانده است .

به این که

می خواهی تار ما را

به کوک غم

عادت دهی .

دلواپس آینه قدی نیستی

که چه قدر

از تصویر یکنواخت ما

خسته خواهد شد .

به این که

می گویی

شاید بی خدا حافظی

بهتر باشد ...

 

صدای اعتراض است

باران و رعد و برق امشب ٬

در میانه تابستان ...

 

 

در را برایت باز می گذارم .

وقتی برو ٬

که خدا هم خواب باشد

مردم

قرن هاست

که عذاب الهی را

فراموش کرده اند ...

 

 

 

پی نوشت :

سلام پاییز ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 17:55  توسط ماهان هيربد | 
وقتی از کوچه

هلهله ی بچه ها را می شنوم

و آواز گنجشک ها را ٬

آهنگ قدم های تو

به گوشم می رسد

که صدای رفتن می دهد ...

 

در را برایت باز می گذارم .

خسته بودی ٬

بیا

خسته نبودی هم ٬

بیا .

بیا تا برایت بگویم

ما خسته شدیم

بس که با چاقو

گوش هایمان را

در پی صدایی

تیز کردیم .

صدایی که حتی

بوی رفتن بدهد ...

 

 

روز ها

عنکبوتی

که بر قاب خالی در

خانه کرده ٬

برایم تعریف می کند

که بچه ها با لبان دوخته

سر کوچه شمع روشن کرده اند

و تخم ها را

گنجشک های بی منقار

می شکنند ...

 

 

در برایت باز است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:32  توسط ماهان هيربد | 
های ماه !

ماه نیمه !

نیم دیگرت را

چه کسی دزدیده است ؟

چه کسی آن را

گریه می کند ؟

 

 

قطره

قطره

اشک های روشنت

در شب گم می شوند

تا ما ٬

میان شب های سیاه

زیر نور ماه

گمراه نشویم ...

 

 

اشک های روشنت

در شب

پیدا می شوند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط ماهان هيربد | 
من یک قلک محک* دارم .

آخر هر ماه ٬

قلک جدید برایم می آورند 

قبلی را می شکنند :

چند برگ خاطره پاره پوره ٬

مشتی نگاه که از تو دزدیده ام ٬

و یک لبخند گران بها ...

 

 

های بچه های سرطانی !

سهم شما را هم

از دواهایم

کنار گذاشته ام .

دردی در من

رخنه کرده است ٬

قلب مرا

به تپش می اندازد .

سهم شما را هم

از درد هایم

کنار گذاشته ام .

 

گاهی درد ٬ همان درمان و

درمان ٬ همان درد و

درد و درمان ...

 

های بچه های سرطانی !

پیچکی ٬

مرا

فرا گرفته است .

من هم چون شما

سرطانی ام !

 

 

*محک : موسسه حمایت از کودکان سرطانی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:46  توسط ماهان هيربد | 
تو را گم کردم .

خیلی ساده!

بی گریه ٬

تنها به خانه آمدم ...

 

غروب هر پنج شنبه

مو های سفیدم را شانه می کنم .

لباس های کهنه ام را می پوشم .

غم هایم را در گنجه قایم می کنم .

حیاط را آب و جارو می کنم .

برایت توت می چینم .

        شمع روشن می کنم .

کوبه را برای دست های جوانت

تمیز می کنم .

روی سکوی در می نشینم .

بچه ها را عیدی می دهم

که مسافر ما

امشب

پیدایش می شود .

 

دوره گرد محله خوشحال است

که بچه هایش

فردا

باز هم توت تازه می خورند ...

غروب

غروب هر پنج شنبه ...

 

 

 

 

هی !

تشنه که باشی

که لیوان سراب هم

برایت ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط ماهان هيربد | 
پیراهنی بر بند رخت

در باد می رقصد :

شاید تو در میانه میدان ...

.

.

.

اگر این پنجره باز بماند ٬

اگر تمام روز پشت پنجره بنشینم ٬

اگر تو در میانه میدان ...

 

دستی باید ٬

که به یاری این دیوانه بشتابد .

پنجره را ببندد .

روز را در غروب

با زباله ها بیرون بیندازد .

و لباس ها را جمع کند .

کسی از آستینم بیرون می آید و ...

.

.

.

من در اتاق ساکت تاریک

از پشت شیشه پنجره

به پیراهنی خیره می شوم

که بر بند رخت خالی

می رقصد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط ماهان هيربد | 
قطاری از خواب من رد می شود .

مسافرانش همه خواب هستند .

خواب می بینند ٬

این قطار

ایستگاه و

مقصد دارد .

هیچ کدام بلیطشان را

نگاه نکرده اند

که قطار

بی شماره است

و مقصدش

خارج از همه نقشه هاست .

راننده برای سوزنبانان

لبخند می زند

تا ریل ها را

به جایی هدایت کنند

که برای مسافران و

چمدان های بی انتها

و خواب هایشان

جا باشد .

اما سوزنبانان

تنها می اندیشند ٬

که با این قطار ٬

چند سکه

به قلک شان

اضافه می شود .

سوت فریاد می کشد .

من به شیشه های قطار

سنگ می زنم

که مسافران را بیدار کنم .

اما همچنان خواب می بینند

که این قطار

ایستگاه و

مقصد دارد .

قطار به دره ای

که تا آن سوی زمین

ادامه دارد

سقوط می کند .

مسافران

در خوابی عمیق تر غرق می شوند .

بیدار می شوم .

ملافه ای سفید را که گل هایی خونی رنگ

بر آن روییده

بر سر مسافران می کشم .

سوت ٬ سکوت می کند .

قطار ٬

به مقصد رسیده است .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط ماهان هيربد | 

پشت این پنجره

خبری نیست :

آن کس که  می آید ٬

می رود .

آن کس که می رود ٬

رفته است .

 آن کس که می ماند

 ...

من برای چه

اینجا نشسته ام ؟

از هر طرف نگاه کنی ٬

پشت این پنجره

خبری نیست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط ماهان هيربد | 

در سرزمین عجایب

ما در طبقه دوم بودیم .

دستان ما جوان ٬

اما بی جوانه بود .

خبر نداشتیم

کسی انتظار ما را می کشد

و در دستانش ٬

برای ما درد دارد .

نامش را نمی دانستیم

تنها فهمیدیم ٬

که تمام کشتی های طوفان زده

بر شال آبیش

پهلو می گیرند

و صبح فردا

در چشمانش

طلوع می کند

و بر جای قدم هایش

گله به گله

گل می روید .

چنان در حدس و گمانمان

گم بودیم

که ندیدیم

چگونه دستان ما

پیر می شود

و درد

ریشه می دواند .

در طبقه دوم

در کودکی پرسه می زدیم .

هوای بازی به سرمان زد و

بی هوا ...

ما در طبقه دوم ماندیم .

انتظار کسی را می کشیدیم

که با دستانی

خالی و خیالی ٬

دست کودکی را گرفت و

  رفت .

دستان ما هم

آنقدر میوه درد خورد ٬

که سالخورده شد .

 

 

ما در طبقه دوم هستیم .

آنجا که ایستاده بودی

کنیسه ای* شده .

روبروی دیواری زخمی از

خنجر چوب خط های ما ٬

دست های پیرمان را بالا می گیریم

درد هامان را به خدا نشان می دهیم

و تو را می خوانیم ٬

که سال هاست

کشتی ها را

در شب های همیشگی

سر گردان کرده ای ...

 ۳ / ۵ / ۱۳۸۸


* كنيسه : عبادتگاه كليميان . 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:36  توسط ماهان هيربد | 
بیدار باشید

من برایتان

از خواب هایم خواهم خواند

که مرا بی خواب می کنند .

شکیبا باشید

طولانی نیست

شاید یک دقیقه

        چند ثانیه

        یک لحظه

شاید هم ...

 

بیدار باشید

من برایتان

از خواب های ندیده ام خواهم خواند

که مرا در خواب می کنند

شب به خیر ...

 

 

پی نوشت :

خواب روی چشم هایم چیزهایی بنا می کرد :

یک فضای باز ٬ شن های ترنم ٬ جای پای دوست ...

قسمتی از " ورق روشن وقت " نوشته سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:44  توسط ماهان هيربد | 
ما چه صبور بودیم

که برای آمدن مرگ ٬  

گریه نکردیم .

تنها ایستادیم

تا بیاید ٬

ما را در آغوش بگیرد ٬

و برود .

اما پس از مرگ ٬

همه مردند

ما زنده ماندیم .

بی چاره ٬

از جنازه ها نشان مرگ را می خواهیم .

اما تمام روز به ما زل می زنند

خبر ندارند

مرگ از کدام جاده آمد

از کدام رفت

در کجا ماند .

کجا ماند

که این چنین لشکر روز ها ٬

ما را هدف گرفته است

تا تنها

بی سپر

شکیبا

با پرچمی سفید

خود را به آنان بسپاریم ؟

 

چه صبور بودیم

که برای رفتن مرگ هم ٬

گریه نکردیم .

 ۱۵ / ۴ / ۱۳۸۸

 

 

پی نوشت :

مرگ را دیده ام من .

در دیداری غمناک ٬ من مرگ را به دست

     سوده ام .

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .

قسمتی از " شبانه ۹ " نوشته احمد شاملو

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:3  توسط ماهان هيربد | 

برای محمد رضا مطلق زاده و ...

دنیا کوچک است ٬

چنان که می توانیم

آن را بغل کنیم .

دنیا بزرگ است ٬

چنان که از میان دستان ما

تا دور ترین کشتی پهلو گرفته

ادامه می یابد ...

 

چشمانت را ببند .

به یاد بیاور

عطر تنی که ...

فقط همین .

 

 

پی نوشت :

و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز  ِ از شهر

که با هزار انگشت

    به وقاحت

پاکی  ِ آسمان را متهم می کند .

قسمتی از " آیدا در آینه " نوشته احمد شاملو   

۲۰ / ۴ / ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:22  توسط ماهان هيربد | 
چشم هایم را می بندم .

آرام عقب می روم .

یک قدم

یک روز

یک هفته

یک ماه

یک فصل

یک سا...

رسیدم .

همان جا ٬

کنار تو .

حالا با تو جلو می آیم :

 

می آیم به خانه ای

که هر صبح

کبوتران نوک به پنجره اش می زنند

تا شعری جدید را

از منقارشان بگیرم .

تا حیاطی

که تو گل هایش را

آب می دهی .

می آیم تا کوچه باغی

پر از برگ های زرد و قهوه ای

که خش خش پای تو

من و درختانش را

سبز می کند .

تا یک جلسه ی امتحان ٬

که بالای برگه ام

- طبق عادت -

نام تو را می نویسم .

می آیم تا شبی

که تو در زیر برف

بی مهابا ٬

می چرخی و می خندی .

تا سالی

که تو آن را برایم

تحویل می گیری ٬

و بهارش

از دستانت

آغاز می شود .

می آیم تا مردی که

چشم بسته

ایستاده است .

به شانه اش می زنم .

.

.

.

.

جاده ای که از آن آمدم

ویران می شود .

و من میان گرد و غبار ...

 

مرد

در تاریکی

به راهش ادامه می دهد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:45  توسط ماهان هيربد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای شعر های من
سروده و ناسروده
سلطنت شما را تردیدی نیست
اگر او به تنهایی
خواننده ی شما باد.



در میان برگ های پاییزی
قلمی یافته بودم
سبز می نوشت ....

پیوندهای روزانه
شعر " آیدا در آینه " از احمد شاملو
شعر نگاه کن از احمد شاملو
طرح یک دوست از ترانه علیدوستی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
گروس عبدالملكيان
تا نبض خيس صبح
سيد علي صالحي
احمد شاملو
سهراب سپهري
تالار شعر
اتاق بسته
نگینه فرهنگ دوست
فرشيد اعرابي
غزل
عشقبازي اينچنين ......
شعر باران
انجمن شاعران ایران
خیال بارانی
پاره خط
ترانه علیدوستی
توکای مقدس
دفتر شعر جوان
خانه هنرمندان ایران
بارانی ام
حیات
کاغذ کاهی
شهاب مقربین
محسن نامجو
رسول یونان
پيام جهانماني
گروه موسيقي نهفت
حسين عليزاده
عقاید یک دلقک
دوره 8 دبیرستان مفید قیطریه
سید
بارانه
مسعود شعاری
شمس لنگرودی
احمد رضا احمدی
لیلا صادقی
لیلا کردبچه
کافه کافکا
نعمت نابودی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM