![]() |
![]() |
|
| ما هم به کبوتران و نسترن ها دل باختیم... |
|
پیراهنت بوی غربت گرفته است .
در نگاه غمین شهر خاموشم می بینم ٬ این را ٬
در نگاه غمین شهر خاموشم می بینم که چگونه آواره شده است
خط بزن خط های بالا را ! بیدارم کن از کابوسی
و بگو غربت هم خوب است وقتی نگاهش
غربت بوی پیراهنت را گرفته است ....
پی نوشت : ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
* نام آلبومی از کیهان کلهر نوازنده کمانچه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:19 توسط ماهان هيربد |
|
|
جوانی تو در خانه ما
بر آینه روزنامه چسباندیم
جوانی تو در خانه
در گذران روز ها
ما برای عمر
یک صبح زود جوانی تو از خانه رخت بست . پاییز به عیادت ما آمد .
ما روزنامه را
خود را نمی شناختیم ....
پی نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:12 توسط ماهان هيربد |
|
|
اگر باز گردی
وقتی به خیال بازی های کودکانه به جست و جو ی تو ٬ زنگ تمام خانه هایی با درهای سفید را
و از ترس ندیدن تو
گاهی هم
- آن قدر زخم خورده بودیم که یک کتک مفصل
اگر باز گردی
وقتی کنار شب بو های بیکار خانه می کردیم و شب تاب ها را خاموش ٬ تا شاید خواب
اگر باز گردی
" کجا بودی این همه عمر ..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:7 توسط ماهان هيربد |
|
|
در غروب بازی های بچه گانه
چشمان تو
گاهی از ترس شب به زیر چتر پلک های تو
و فکر می کردیم " هر چه باشد
تو نیستی و ما بزرگ شده ایم . مو هایمان سپید ریش هایمان بلند و شناسنامه هایمان مندرس . روز ها کنار سنگ های هفت سنگ
آنان را تسلی می دهیم
و فکر می کنیم در غروب بازی های بچه گانه
چشمان تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:27 توسط ماهان هيربد |
|
|
به خاطر عطر نان گرم
به خاطر چای تازه دم
به هوای کبوترانی
دلواپس گل های پشت پنجره
به خاطر فنجان قهوه
نان خشکم را آب می زنم . چای کیسه ای یک هفته مانده را
و نیشخندی
و فکر می کنم چگونه باید از جمعه
شاید با هم صبحانه می خوریم ٬
* عرو شبات ( erev shabat ) : نام روز جمعه در تقویم عبری ٬" روز ششم " نیز به همین معنی است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:56 توسط ماهان هيربد |
|
|
اینجا ٬ هوا خوب است . باران خوب است حتی اگر
گلویی تازه می کنند . انگشتانم ٬
نگران ما نباش . عمریست به این کفش های پاره
فقط گاهی از فرط بی پناهی
نگران ما نباش . هنوز می دانیم ٬
اینجا ٬ هوا خوب است . هوای تو خوب است . حتی اگر برف باشد بوران باشد باران باشد . تنها دعا می کنیم :
* سطری از نوشته ی ترانه علیدوستی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:21 توسط ماهان هيربد |
|
|
صدای اعتراض است ٬
به این که
به این که
به این که
به این که
به این که
صدای اعتراض است
در را برایت باز می گذارم . وقتی برو ٬
مردم قرن هاست که عذاب الهی را
پی نوشت :
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 17:55 توسط ماهان هيربد |
|
|
وقتی از کوچه
هلهله ی بچه ها را می شنوم
آهنگ قدم های تو
در را برایت باز می گذارم . خسته بودی ٬
خسته نبودی هم ٬
بیا تا برایت بگویم ما خسته شدیم بس که با چاقو
صدایی که حتی
روز ها عنکبوتی
برایم تعریف می کند که بچه ها با لبان دوخته
و تخم ها را
در برایت باز است ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:32 توسط ماهان هيربد |
|
های ماه !
ماه نیمه ! نیم دیگرت را
چه کسی آن را
قطره
اشک های روشنت
تا ما ٬ میان شب های سیاه
اشک های روشنت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:38 توسط ماهان هيربد |
|
|
من یک قلک محک* دارم .
آخر هر ماه ٬ قلک جدید برایم می آورند قبلی را می شکنند : چند برگ خاطره پاره پوره ٬ مشتی نگاه که از تو دزدیده ام ٬ و یک لبخند گران بها ...
های بچه های سرطانی ! سهم شما را هم
دردی در من
قلب مرا
سهم شما را هم
گاهی درد ٬ همان درمان و درمان ٬ همان درد و
های بچه های سرطانی ! پیچکی ٬
من هم چون شما
*محک : موسسه حمایت از کودکان سرطانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:46 توسط ماهان هيربد |
|
|
تو را گم کردم .
خیلی ساده! بی گریه ٬
غروب هر پنج شنبه مو های سفیدم را شانه می کنم . لباس های کهنه ام را می پوشم . غم هایم را در گنجه قایم می کنم . حیاط را آب و جارو می کنم . برایت توت می چینم . شمع روشن می کنم . کوبه را برای دست های جوانت
روی سکوی در می نشینم . بچه ها را عیدی می دهم که مسافر ما
دوره گرد محله خوشحال است که بچه هایش
غروب غروب هر پنج شنبه ...
هی ! تشنه که باشی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:40 توسط ماهان هيربد |
|
|
پیراهنی بر بند رخت
. . . اگر این پنجره باز بماند ٬ اگر تمام روز پشت پنجره بنشینم ٬ اگر تو در میانه میدان ...
دستی باید ٬
پنجره را ببندد . روز را در غروب
و لباس ها را جمع کند . کسی از آستینم بیرون می آید و ... . . . من در اتاق ساکت تاریک از پشت شیشه پنجره به پیراهنی خیره می شوم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:10 توسط ماهان هيربد |
|
|
قطاری از خواب من رد می شود .
مسافرانش همه خواب هستند . خواب می بینند ٬ این قطار
هیچ کدام بلیطشان را
که قطار
و مقصدش
راننده برای سوزنبانان
تا ریل ها را به جایی هدایت کنند
اما سوزنبانان تنها می اندیشند ٬ که با این قطار ٬
سوت فریاد می کشد . من به شیشه های قطار
که مسافران را بیدار کنم . اما همچنان خواب می بینند که این قطار
قطار به دره ای
مسافران در خوابی عمیق تر غرق می شوند . بیدار می شوم . ملافه ای سفید را که گل هایی خونی رنگ
سوت ٬ سکوت می کند . قطار ٬
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط ماهان هيربد |
|
|
پشت این پنجره خبری نیست : آن کس که می آید ٬
آن کس که می رود ٬
آن کس که می ماند
من برای چه
از هر طرف نگاه کنی ٬
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:11 توسط ماهان هيربد |
|
ما در طبقه دوم بودیم . دستان ما جوان ٬
خبر نداشتیم کسی انتظار ما را می کشد
نامش را نمی دانستیم تنها فهمیدیم ٬
چنان در حدس و گمانمان گم بودیم
در طبقه دوم در کودکی پرسه می زدیم . هوای بازی به سرمان زد و
ما در طبقه دوم ماندیم . انتظار کسی را می کشیدیم که با دستانی
دستان ما هم
ما در طبقه دوم هستیم . آنجا که ایستاده بودی
روبروی دیواری زخمی از خنجر چوب خط های ما ٬ دست های پیرمان را بالا می گیریم درد هامان را به خدا نشان می دهیم و تو را می خوانیم ٬
* كنيسه : عبادتگاه كليميان . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:36 توسط ماهان هيربد |
|
|
بیدار باشید
من برایتان
شکیبا باشید طولانی نیست شاید یک دقیقه چند ثانیه یک لحظه
بیدار باشید من برایتان
شب به خیر ...
پی نوشت : خواب روی چشم هایم چیزهایی بنا می کرد : یک فضای باز ٬ شن های ترنم ٬ جای پای دوست ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:44 توسط ماهان هيربد |
|
|
ما چه صبور بودیم
تنها ایستادیم تا بیاید ٬
اما پس از مرگ ٬ همه مردند
بی چاره ٬ از جنازه ها نشان مرگ را می خواهیم . اما تمام روز به ما زل می زنند خبر ندارند مرگ از کدام جاده آمد
کجا ماند که این چنین لشکر روز ها ٬ ما را هدف گرفته است
چه صبور بودیم
پی نوشت : مرگ را دیده ام من . در دیداری غمناک ٬ من مرگ را به دست
من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:3 توسط ماهان هيربد |
|
دنیا کوچک است ٬
دنیا بزرگ است ٬
چشمانت را ببند .
پی نوشت : و آغوش ات اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز ِ از شهر
پاکی ِ آسمان را متهم می کند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:22 توسط ماهان هيربد |
|
|
چشم هایم را می بندم .
آرام عقب می روم . یک قدم یک روز یک هفته یک ماه یک فصل یک سا... رسیدم . همان جا ٬
حالا با تو جلو می آیم :
می آیم به خانه ای
تا حیاطی
می آیم تا کوچه باغی
تا یک جلسه ی امتحان ٬
می آیم تا شبی
تا سالی
می آیم تا مردی که
جاده ای که از آن آمدم
مرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:45 توسط ماهان هيربد |
|
کفشدوزک ها
باید تا غروب
کفش هایی پاره ٬ و خسته از
آفتاب که ما را بدرود می گوید ٬
با کفش هایی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:20 توسط ماهان هيربد |
|
|
روبروی آینه که می ایستم ٬
چه قدر آشناست ! قد و قواره اش
درد هایش
آسمان سیاه سرش را
کفش هایی
اما هنوز لبخند به یادش هست . می گوید
از آینه دور می شوم . کسی شبیه به من
غمی در خانه ٬
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:38 توسط ماهان هيربد |
|
|
بیا تا برایت
بیا تا برایت
بیا تا برایت
بیا تا برایت
بیا تا برایت
بیا تا برایت
بیا بیا بیا تا برایت بگویم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:24 توسط ماهان هيربد |
|
|
حالا که آمده ای
شب چمدانش را بسته است
کبوتران
دعای باران مردم
- این آسمان را
حالا که آمده ای بخند
این بار ٬
از کنارمان که می گذری ٬ مثل همان دیروز ها
بی کلامی و سلامی
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است . فقط شناسنامه ها دروغ می گویند . ما در هفده سالگی
شعر می نویسیم . روزگار می گذرانیم . قوامی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:20 توسط ماهان هيربد |
|
|
امروز
امروز هفده سال زندگی را
اما شاید هنوز
شاید هنوز
نمی دانم ...
پی نوشت : امروز ٬ روز تولدم است . من اما ٬ به تو تبریک می گویم . میلادت مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:11 توسط ماهان هيربد |
|
|
خانه ما
از شمال
من از جنوب
دلم برای سلامم ٬ - که باید یک بار دور زمین بگردد
مردمانی که سال ها چشم به راه تو بودند ٬ پرنده جان باخته جنوبی را
دوباره
هر صبح پدرم در ایوان
می گوید پرهای خسته شان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:49 توسط ماهان هيربد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ای شعر های من
سروده و ناسروده سلطنت شما را تردیدی نیست اگر او به تنهایی خواننده ی شما باد. در میان برگ های پاییزی قلمی یافته بودم سبز می نوشت .... |
| پیوندهای روزانه |
|
شعر " آیدا در آینه " از احمد شاملو شعر نگاه کن از احمد شاملو طرح یک دوست از ترانه علیدوستی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|