تبليغاتX
عاشقانه های شهر خاموش
ساز تار دیگر کوک نمی خواهد تا ابد کوک دارد , مادرم می گفت : شکیبا باشید , یخ ها آب می شود ...
خفه خون که بگیرد شاعر ٬

همه چیز به هم می ریزد ؛

تو گل های پیراهنت را نشانم می دهی

و برف های لبخندت را ،

من اما دست می برم به موهایت

یک برگ زرد می چینم

می گویم

" چه زود پاییز شد

چه زود پاییز ماند ... "

خفه خون که بگیرد شاعر ...

 

( قسمتی از یک شعر ناتمام )

 

شب نوشت :

یلدا ... شبی شب تر از شب های عمر ...
هفت دقیقه از پاییز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:53  توسط ماهان هيربد | 
تو ...

تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو
مچاله اش می کنم این صفحه ی لعنتی را

وقتی مدادم روی آن گیر می کند ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:2  توسط ماهان هيربد | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

پاییز ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:42  توسط ماهان هيربد | 
قطاری

که

تو را

برد ...

.......................................................................................................................................

.......................................................................................................................................

 

در

من

به گل

نشست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 14:55  توسط ماهان هيربد | 

دست هایت را
برای من
بگذار و برو
من می توانم
بدون تو
با سایه های
دست های تو
روی دیوار
زندگی کنم

احمدرضا احمدی

 

من چگونه می توانم

با سایه ی دست های تو

بر روی دیوار

زندگی کنم ؟!

دستان تو بر دستگیره در ٬

- کدر و سخت -

بوی تلخ زنگی می دهد

که هیچ وقت زده نشد .

دستان تو بر پنجره ٬

قابی کوچک

که به روشنایی روز

ما را تسکین می دهد .

گاهی فراموش می کنم

این نسیم است

که در خنکای صبح

به خانه می آید ٬

من را نوازش می کند .

دستان تو

دور تا دور من ...

بر دستان تو تکیه می کنم

بر دستان تو سر می گذارم

بر دستان تو گریه می کنم

بر دستان تو

دستان تو ...

بخند!

روزی هم

دستانت را بر گردنم می اندازی

و با هم

با آواز گرگ و میش

تانگو خواهیم رقصید ....

 

 عمر نوشت :

نوزده سالگی

تولدی دیگر ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 10:1  توسط ماهان هيربد | 
تو ...

اين سطر را مي بيني ؟

آخرين بازمانده شعري ست

كه برايت

خودكشي كرد ...

ب س شق  اتغ  ت  ب  ف شض  ر  ج خ و ه ن م ن من  ئت و ت  ا  عش  غ  ن ازل  ئو تئ  دطز   و ژ  پ ذف  ث شط  ل ا  رط  . خو ا ج چ ع م ك ا ل ب ق زي س  ط ش  ف  ث  ذاغ  ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 8:47  توسط ماهان هيربد | 
کسی را می شناسی

که اعتیادم را ترک دهد ؟

یا قرصی بدهد

برای تسکین زخم هایم ؟

خسته ام

خرابم

خمارم !

به خدا

تمام تنم درد می کند !

وقتی در آغوشم نیستی

و عطرت را نمی کشم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:37  توسط ماهان هيربد | 
نگفته ام برایت !

زنجره های پشت پنجره ات

در حنجره ام لانه دارند .

ستاره ها را

صبح ٬ گله می کنم ٬

می برمشان

در کهکشان راه شیری ٬

چرا .

شب هم 

دوباره در آغل شان ...

ماه را هم که می دانی

همبستر نامم است .

حالا هی بگو :

" بر بالینم بخواب !

نباید تا صبح بیدار بمانی ! "

چه فرقی می کند

شهرزاد قصه گو باشی

با هزار و یک ها قصه ناتمام

یا

دکتر دارو ساز

با ده ترین دیازپام

یا

خودت

که می گویی ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 16:23  توسط ماهان هيربد | 
دست های کوچکت

بر چشمان من ...

بزرگترین سد جهان ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 13:15  توسط ماهان هيربد | 
تنهایی

از پشت پنجره

به ما خیره بود .

گاهی

از فرط بی پناهی

به تنهایی نگاه می کردیم

که سراسر روز بود .

همه چیز

نام

تنهایی داشت :

ما

خانه

پنجره

تنهایی

خدا ...

خدا

دست هایش را شست

گفت :

همه تنهاییم ...

سپس از خورجینش

آفتاب را در آورد

برای ما

ما که

تنهاتر از هر تنهایی هستیم ...

آقتاب

با سبدی سیب سرخ

با گلدانی شمعدانی

به پنجره تابید

به خانه

به ما

به تنهایی ...

 

 

همه ما

نام خود را

فراموش کردیم

و

یک دیگر را

با نام کوچک آفتاب

صدا زدیم ...

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

 

* سطری از سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:6  توسط ماهان هيربد | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:31  توسط ماهان هيربد | 
نشسته ام در کافه .

و صندلی روبرویم تو .

و یک فنجان قهوه مقابلت .

نه تو حرفی برای گفتن

داری ٬

نه من زبانی

- که آن را پشت در جا گذاشته ام -

تنها

نشسته ایم

تنها نشسته ایم

"تن"ها نشسته ایم

و خیره مانده ایم

من به تو

فنجان قهوه به تو

کافه چی به تو

دود سیگار به تو

کبریت های سوخته به تو

تو ...

کافه چی در را باز می کند .

دست در دست دود سیگار

بیرون می روی ...

...

حالا ادامه این شعر را

از زبان آن بی زبانی

گوش کن

که قدمتش

به عمر فسیل انگشتان تو بر سنگی قهوه ای می رسد

- در کافه ای

که چند قرن قبل از تو

جنگل بوده -

گوش کن ...

گوش کن !

این آژیر ٬

قرمز است !

گوش کن !

آرام باش !

همه چیز را تکذیب کن !

هیچ اتفاقی نیفتاده است !

بگو

" عتیقه ها را من ندزدیده ام

و شاعر

اتفاقی به کف کفشم چسبیده است . "

آرام باش !

هیچ اتفاقی نمی افتد !

خودمانیم

دود سیگار که مجرم نمی شود ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:5  توسط ماهان هيربد | 

بر گیسوان
یک گل شمعدانی می گذاری
و تسلی می دهی
خزان را ...

تمام شب

یک گل شمعدانی

از خواب من رویید

که می خواست

بنشیند بر گیسوان تو

و تسلی باشد

خزان را .

گل شمعدانی

از اندوه من

از اندوه تو

ناتمام ماند .

خزان کنار من

میان برف هایی که نباریده بود

راه می آمد :

" اگر دستان من

برای دردهایش کوچک باشد ٬

اگر کلام من

طعم لالایی های کودکی نداشته باشد ٬

اگر قامت من

بی سایه ٬ بی همسایه بماند ٬

اگر شانه هایم

از برگ های تو شکننده تر باشد ٬

پس دیگر چه معنایی دارد " من " ؟ "

" اگر این گلدان شمعدانی

در زمستان بماند ٬

آنگاه برای همیشه

در ایوان خواهم نشست ٬

و زمستان در حیاط

آدم برفی خواهد ساخت !

حتی دلم بگیرد

می آیم به خانه ات

بساطم را روی گل های قالی

پهن می کنم

می توانی خانه را تصور کنی ؟ "

" باید گلدان را

به خانه بیاوریم ٬

این گلدان

تسلی می خواهد ٬

مرهم می خواهد ... "

 

گلدان را

از حیاط به پشت پنجره می آورم .

با دستانم

آب می دهم

آفتاب می دهم

من

همسایه یک گلدان شمعدانی هستم .... *

 

 

* سطری از احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:52  توسط ماهان هيربد | 
مرا دوست بدار

هنگام

که زمستان فرا می رسد

 

گلدان شمعدانی

خیزان

به پشت پنجره آمد

نگریست به حیاط

خزان

با چمدانی بسته

دل شکسته

نشسته بود

کنار جوجه هایش :

" دلم برایشان می سوزد

که مادرشان را گم کرده اند

در این سرما

اگر برف بیاید

اگر تو را ... "

تقویم را ورق زدم

جای پای تو

بر سفیدی کاغذ

جا مانده بود .

بر می گردم :

مرا دوست بدار

هنگام

که زمستان ...

....

تو از خواب زمستانی من

بیرون می آیی ٬

بر گیسوان

یک گل شمعدانی می گذاری ٬

و تسلی می دهی

خزان را ٬

و جوجه هایش را بر سبزی دامنت ٬

و بچه های کوچه را با قدم هایت ٬

که چشم به را آدم برفی شان

بر پله های در نشسته اند ٬

و مرا ....

فرا

می

ر

س س س س س ....

آنقدر آرام

که از خواب نپرم

که تو از خواب زمستانی من

بیرون بمانی .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 15:47  توسط ماهان هيربد | 
در کدام ایستگاه

گم شدم

که دیگر ندیدیم تو را ٬

من و

پسرک فال فروش 

و پیرمردی

که می گوید

دستمال می دهد

نه برای رقص های محلی ٬

تنها برای گریه ...

فکر کن

در واگنی که انتها ندارد

چه لذتی ست

رقص های محلی !

آنگاه

زنی فرتوت

که لباس های جوانی اش را حراج کرده بود ٬ مفت

گفت :

" رقص های محلی را

نه من

نه تو

نه او

می ترسم بگویم نه خدا ... "

مردی که مهر بطلان شناسنامه اش

هنوز اشک می ریخت 

برایم از جایش بلند شد :

" این قطار

خودش را بکشد هم

به هیچ روستایی نخواهد رسید

ما را بکشد ٬

شاید به صادقیه رسیدیم ... "

" خانم ها ٬ آقایان !

ما گم شده ایم

پس

زنده می مانیم !

خانم ها ٬ آقایان ... "

 

همه در ایستگاه "خزانستان"

پیاده می شوند .

من می مانم

نشسته بر کف قطاری که

انتها ندارد

و فال هایی

که حال باز شدن ٬

و زمزمه آوازهای محلی زن

در ضرباهنگ قدم های تو

- پشت بلندگو -

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 23:3  توسط ماهان هيربد | 
مادرم می گفت :

" کلاغ ها که می آمدند

داد می زدیم

- خوش خبر ! خوش خبر !

همیشه خوش ترین خبر روز را

برایمان می آوردند ... "

مادرم

به پنجره خیره بود و

آنقدر دلش شور زد

که خانه

شوره زار شد .

من گفتم :

" نگران نباش !

از پله های قطار

- با چمدان هایی که برای نرفتن آورده است -

پایین بیاید ٬

همه چیز تمام می شود !

می آید ٬

کنار گلدان شمعدانی

خانه می کند .

گربه ام

میان گل هایی که در دامنش روییده

با شاپرک ها بازی می کند .

چنان شکیبا ٬

تا غروب

همه برگ های خشک را

رنگ می زند و

به شاخه ها وصله ٬

که تقویم ها را دور می اندازیم .

شب ٬

از سفر های دور و درازش

افسانه می بافد

به خواب ما

که تا صبح سردمان نشود .

گفتم صبح !

فکر کن ٬

چه لذتی دارد

وقتی بلند شوی و

ببینی

دستانش

بوی نان گرم می دهد

و از خورجینش

یک لیوان باران در می آورد

و می پاشد به ایوان .

فکر کن ... "

پدرم

روزنامه را ورق زد

" ما چه سگ جون هستیم !

این هوای آلوده

حتی کلاغ ها را هم

فراری داده ... "

 

 

 

 

ما برای گذران عمر

روی شوره ها

با انگشت

یک جای پا می کشیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 21:43  توسط ماهان هيربد | 
امروز به خانه ما بیا .

خسته ایم .

می نشینیم در ایوان ،

من و پاییز و تو

و یک فنجان چای
که در دستانت
          گرم می شود ...

این آغاز حرمان است :

که تمام شب

          گلدان شمعدانی در سرما ماند ،
گربه گرسنه ام
به در خیره است ،

درخت توت
قانون جاذبه را
با برگ هایش امتحان می کند ،

بید
جنونش را از یاد برده ،

عابرانی که از کوچه
می گذرند
چتر ها را می بندند
می گویند :

" تا اطلاع ثانوی

باران از این کوچه

رد نمی شود ... "




نشسته ایم در ایوان

من و پاییز و حرمان

و یک فنجان چای
که طعم آشنایی
دارد .
من از حرمان می گویم .

پاییز از حرمان می گوید .

حرمان سکوت می کند .

من از تسلی می گویم .

پاییز از تسلی می گوید .

حرمان به تو نگاه می کند
که در حیاط ،
شاخه های بید مجنون را
در آغوش کشیده ای ...







پاییز  ، کنار من

ا
ش
ک
می ریزد ....
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 21:6  توسط ماهان هيربد | 
تو

معشوقه همه خیابان خواب ها

هستی

که تلف می شوند

از سرما

از سردی نگاه گرمت ،

وقتی می گویی :

" این پالتوی کهنه ٬

به چه کارت می آید ؟

من گرمم است ... "

ما گرم می شویم .

ما خیال می کنیم

گرم شده ایم .

بی پالتوی کهنه

بی دستانت که اجاق ماست

در شمالی ترین نقطه نگاه تو ...

 

 

تو

معشوقه همه ...

" خانم !

اون دفتر رو بذار کنار ٬ بیا سر این جنازه رو بگیر بذاریم تو ماشین . امشب همه شهر رو زمین مونده ... "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:44  توسط ماهان هيربد | 

در باران این روز ها ...

دنیا را آب ببرد ٬

ما را

تو می بری ....

 

چتر تو

همیشه

برای یک نفر

جا دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 21:10  توسط ماهان هيربد | 
از گیسوان تو گفتيم

باران بارید

غرق شدیم ...

نه دستی یاری ما بود

نه دستان تو یاری ما بود

نه گیسوان تو یاری ما بود .

تنها

از گیسوان تو سخن می گفتیم

و حباب ها را

چشمان تو می دیدیم .

نه !

تو در هزاران پایی خودت نیستی

که بدانی

جلبک هم

خواهر گیسوان توست

و ما به هر چشمی که

چشم می دوزیم

تو را در آن می بینیم

و اگر باز

سخن از گیسوان بگوییم ٬

دیگر زمین نمی ماند

تا زمین و زمان را

به هم ببافیم

که " آ آ آ آ آ آی

گره گیسوان تو باز شد ... "

گیسوان تو در باد

گیسوان تو در باران

گیسوان تو در آب

گیسوان تو در ما ...

تو در هزاران پایی از خودت نیستی

و نمی دانی

برای زنده ماندن

باید جلبک خورد

و حباب نفس کشید ...

۵ / ۸ / ۱۳۸۹

 

میلاد نوشت :

عاشقانه های شهر خاموش دو ساله شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:20  توسط ماهان هيربد | 

به ... " خود خوب می داند ... "

از سکوت سفید تو

خط های من سیاه می شود .

تمام این صفحه سیاه و سفید ٬

یک خط نت سیاه

یک سکوت سفید ...

 

با من بگو

چگونه برقصم

در این شب های سیاه

میان گیسوان سیاه تو

با ضجه های نت های سیاه

در چشمان سیاه تو


با من بگو

چگونه بگریم

در این سکوت سفید تو

میان سکوت سفید تو

با سکوت سفید تو

در سکوت سفید تو

همه حرف های من است

که ذهنم آبستن نشد

دهانم آن ها را نزاد

چشمانم  بدرقه شان  کرد

دستانم آنها را خاک ...

 

 

 

من در سکوت سفید تو

به خواب می روم

بی خواب می شوم

پاییز به خانه آمد ...

 

 

پی نوشت :

گفت موسی ای خدا و اله                              بار دیگر ما غلط کردیم راه ....

حضرت مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:50  توسط ماهان هيربد | 
پدرم می گفت :

" موهایت می ریزد ٬

کچل می شوی ... ! "

گفتم :

" نگران نباش

آن قدر قدم بلند هست

که سرم

میان برگ ها پنهان شود ... ! "

مادرم گفت :

" بیا ٬ این ۱۰۰۰ تومن رو بده آقا زمان ... امروز تمام کوچه رو جارو کرد .... "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 23:6  توسط ماهان هيربد | 

به فرناز قائدی پور

فکر کن

دنیا سیرک کوچکی ست

به قدر دست های من

دستان تو

به قدر یک صندلی چوبی پراگ

به قدر یک خواب

در سکوت هزار چنگ

میان زخمه های تار

و تو

تنها دلقک آن

با تمام عقایدت

که قابشان می کنی

بر دیوار عمر

حالا

می توانی بخندی

می توانی تمام خط های شناسنامه ات را

خط بزنی

می توانی بگویی

اگر شریف باشی

بهتر است

می توانی بگویی

من از پس هیچ کاری

بر نمی آیم

یعنی بهتر است

بروم کشکم را بسابم

و رشته رشته شعر ببافم

و آشی بپزم

یک وجب واژه رویش ...

ما هم چشم بر هم می گذاریم

- چشم !

 

اکنون

زمان تنفس است

نفس بکش

پشت صحنه

این شعر برایت روی میز است

هیچ وقت نتوانسته ام

یک شعر را تمام کنم ...

۹ / ۷ /۱۳۸۹ برای  ۸ / ۷ / ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 23:23  توسط ماهان هيربد | 
 

دو شعر " راه و بیراه " و " چوب خط " در وبلاگ مجله ۴۰چراغ ...

اینجا را کلیک کنید و نظر بدهید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 21:6  توسط ماهان هيربد | 

برای پدرم
به جناب سعدی
با احترام به شاملوی بزرگ

دهانت را می بویند ٬

مبادا گفته باشی :

" بسیار سفر باید ٬

تا پخته شود خامی ... "

روزگار غریبی ست ٬

نازنین ...

 

 

مونولوگ نوشت : - نه ٬ فقط همین ...

زنجان ... و تباهی آغاز یافت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 11:38  توسط ماهان هيربد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای شعر های من
سروده و ناسروده
سلطنت شما را تردیدی نیست
اگر او به تنهایی
خواننده ی شما باد.



در میان برگ های پاییزی
قلمی یافته بودم
سبز می نوشت ....

لبخند بزن
فردا روز بدتریه ... !

پیوندهای روزانه
شعر " آیدا در آینه " از احمد شاملو
شعر نگاه کن از احمد شاملو
طرح یک دوست از ترانه علیدوستی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
گروس عبدالملكيان
تا نبض خيس صبح
سيد علي صالحي
احمد شاملو
سهراب سپهري
تالار شعر
اتاق بسته
نگینه فرهنگ دوست
فرشيد اعرابي
غزل
عشقبازي اينچنين ......
شعر باران
انجمن شاعران ایران
خیال بارانی
پاره خط
ترانه علیدوستی
توکای مقدس
دفتر شعر جوان
خانه هنرمندان ایران
بارانی ام
حیات
کاغذ کاهی
شهاب مقربین
محسن نامجو
رسول یونان
پيام جهانماني
گروه موسيقي نهفت
حسين عليزاده
عقاید یک دلقک
دوره 8 دبیرستان مفید قیطریه
سید
بارانه
مسعود شعاری
شمس لنگرودی
احمد رضا احمدی
لیلا صادقی
لیلا کردبچه
کافه کافکا
نعمت نابودی
مصطفی دشتی
گروه موسیقی نور
گروه موسیقی bazaaris
پژمان حدادی
گروه موسیقی bazar bla
عکس بازی
هوشیار خیام
گروه موسیقی دستان
چپ کوک
خانه هنر
رضا يزداني
منتظر تا صبح
من گوساله ام
مجید تاجیک
به خاطر .....
پوریا عالمی
حسام الدین مقامی کیا
ابراهیم رها
جلال سمیعی
منصور ضابطیان
سرزمین گوجه های سبز
سپهر محمد بیگی
میعاد در لجن
شهرزاد همتی
نوشته های زنجبیلی
اینجا چراغی روشنه ...
مواد 89 علم و صنعت
سیب زمینی خورها
گوجه سبز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM